مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند . آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد . درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید . آرایشگر گفت : من هرگز به خدا اعتقاد ندارم . مشتری پرسید : چرا اینگونه فکر می کنی ؟ آرایشگر گفت : کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی و دریابی که خدا وجود ندارد . چرا این همه آدم بیمار و فقیر در جهان هست ؟ اگر خدا هست وجود این همه آواره به چه معنی است ؟ دلیل این همه مشکل که مردم دارند چیست ؟
اگر خدا هست پس نباید رنجی وجود داشته باشد . من نمی توانم تصور کنم خدایی که همه را دوست دارد ، اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد .
مشتری لحظه ای فکر کرد ... ( ادامه مطلب )
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
85/06/26ساعت   توسط علی داریانی
|
چهار شمع به آهستگی می سوختند ، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید

شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم . هیچ کسی نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد . من باور دارم که به زودی می میرم ...... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد

شمع دوم گفت :
(( ادامه در ادامه مطلب ))
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
85/06/13ساعت   توسط علی داریانی
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

عکس : اینترنت
+ نوشته شده در
85/06/09ساعت   توسط علی داریانی
|

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند
يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و ...
(( ادامه را در ادامه مطلب بخوانید ))
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
85/06/08ساعت   توسط علی داریانی
|
+ نوشته شده در
85/05/27ساعت   توسط علی داریانی
|
لطفا تا آخرش رو بخونید و لذت ببرید !
و البته مایلم نظر شما رو بدونم !!!

آیا شیطان وجود دارد ؟ آیا خدا شیطان رو خلق کرد ؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند . 
...
ادامه مطلب ::::::
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
85/03/02ساعت   توسط علی داریانی
|
+ نوشته شده در
85/02/15ساعت   توسط علی داریانی
|